بخیزم خواب افسونگر
بریزم جرعه ای ساغر
تا به صبح و لرز ویرانگر
خون به خون نوشم
شعله / تن / اخگر
بمیرد ماه دیباور
پیکران در دوزخی دیگر
در این خاک مرگ آور
زمین پاک است و پهناور
بر این پهنه مردمی دیگر
بنوشان زهر خواب آور
زمین و آب و خاکستر !
بخیزم خواب افسونگر
بریزم جرعه ای ساغر
تا به صبح و لرز ویرانگر
خون به خون نوشم
شعله / تن / اخگر
بمیرد ماه دیباور
پیکران در دوزخی دیگر
در این خاک مرگ آور
زمین پاک است و پهناور
بر این پهنه مردمی دیگر
بنوشان زهر خواب آور
زمین و آب و خاکستر !
من از فواره ی پر خون
من از ظلمت / من از خنجر
من از پایان پر افیون
من از خونبارش پیکار
من از سگهای بی افسار
من از رگبار و هی رگبار
من ازدجال سگ پندار
من از "دجال " نمیترسم
من از انبوه یک تکرار
من از پندار و هی پندار
من از یک نعره ی مبسوط
به سان نشخوار یک ابطال
من از " پندار " میترسم
من از همواره سوسیدن
من از دم بر تکان دادن / برای لقمه ی سگ وار
من از بیهوده سر دادن/ هماره زوزه ی انکار
من از بیهوده جان دادن / به پای جوخه ی دیوار
من از " ناچار " میترسم
آن روز بودم و آن گفتگوی هیچ
از خود که پرسیدم " کی ؟ عاقبت کجا ؟"
برای تو رفتم ! تو ! تو در این جستجوی خویش .
بگو !... کجاست ؟ ... شهر تو ! این شهر ناکجا ؟!
چه شد ؟به کجا این راه خسته را؟
این راه ناشکیب ٬این راه نا سزا چرا ؟
پای من وننگ و درد و هیچ
تو کشانده ام /تو در این گفتگوی خویش
تو در این دهر بی چرای خویش
راهی شد ی و صد کوله بار هیچ
آن راه پر نهیب ٬ قعر اشقیا
سهم تو گر چه هیچ و هیچ و هیچ
بی وفا / فریب / این شهر ما نیا !
برو ! تو درآن خیمه گاه خویش
ببر با همه خود برگ و بار خویش
آن مار وحشی و این نیمه راه هیچ
آن جادوگر پرکینه و آن لاف هرزه را
در این یاس و پریشانی
تو گر ناوک بپیچانی
بپیچم این همه عالم
به دور کعبه ی مویت
من از رویت نمیگردم
مگر خورشید تو سوزد
تب از چشمان بیروحم
همه آتش / نیستانی
( تو ) گر راهش نمیداند
بگو تا راه تو گویم
که ماه من نمی ماند
به پشت ابر بارانی
قسم خوردم که بگریزم
از این رفتن به ویرانی
که بگریزم / فروریزم
از این خواب پریشانی
چو خونین کرکسی خیزم
در این پرواز عصیانی
همی خون از کسی ریزم
ز چشم تیر شیطانی